|
از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره ی این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه ای خدا ی قادر بی همتا یکدم ز گرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون سینه ی من بینی این مایه گناه و تباهی را دل نیست این دلی که به من دادی در خون تپیده ، آه ، رهایش کن یا خالی از هوی و هوس دارش یا پای بند مهر و وفایش کن تنها تو آگهی و تو می دانی اسرار آن خطای نخستین را تنها تو قادری که ببخشایی بر روح من ، صفای نخستین را....
تو نیمه گمشده ی منی که مدتها به انتظار آمدنش نشسته بودم چه بی انتهاست آن نگاهت ، نمیتوانم انتهای آن نگاه را ببینم ، به راستی که چه کهکشان درخشانیست آن سوی چشمانت نفس میدهی ، جان میدهی ، زندگی میدهی یواش گفتم دوست دارم واسه اینه که نشنیدی بلد نیستم که بد باشم نگو اینو نفهمیدی بذار باشم کنار تو کنار عطر این احساس بذار حبس ابد باشم تو عشقی که برام رویاست بذار با گریه این بارم بگم خیلی دوست دارم اگه بازم پشیمونی به روت اصلا نمیارم دلم میگیره هر روزی که میبینم تو دلگیری دارم میمیرم از وقتی سراغم ر و نمیگیری نگاهم رو از تو دزدیدم با این چشمای غمبارم نمیخاستم بدونی که چقدر چشماتو دوست دارم ولی با گریه این بارم میگم خیلی دوست دارم اگه بازم پشیمونی به روت اصلا نمیارم
ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟ تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟ تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟ که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟! آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟ بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است قسم بر عاشقان پاک با ایمان قسم بر اسبهای خسته در میدان تو را در بهترین اوقات آوردم قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد
قصه نامکرر عشق را چون قصه عشق بیان شور و که از دل بیرون می آید و باز هم جایگاه آن دل است... خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
چشمان ناز تو ، قلب مهربان تو، هر چه فکرش را میکنم محال است زندگی بدون تو تا چشمانت را دیدم دلم لرزید
از کنار نیمکت خاطره ها میگذرم
زندگی چون کودکی تنهاست:
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را بالهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم..
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهات دعا کردم.. پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تورا از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم.. وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی.. دلم حیران وسرگردان چشمانیست رویایی.. و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تورادر دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم. همین بود آخرین حرفت ومن بعد از عبور تلخ وغمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت ونارنجی خورشید بازکردم.. نمیدانم چرا رفتی؟ نمیدانم چرا شاید خطا کردم وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی.. نمیدانم کجا؟تا کی؟برای چه؟ ولی رفتی وبعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید.. نمیدانم چرا؟شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.
خدا ما رو فقط می خواست عشق و فهمیده باشیم بدونیم نیمه ی فقط خواست تمام لحظه های خدا از حسرت خودش ما رو خودت دیدی چه سخته مال می بینم میری تو وقتی هستی نه می شه زنده نمی گم دلخور تو می دونی فقط چون دیر
سلام به همه دوستای گلم.. ببخشید که نتونستم بهتون سر بزنم.. کامپیوترم خراب شده.. قول میدم جبران کنم...
چه بگویم از تو؟ تو که همچون مهتاب به شب تیره من می تابی چه بگویم؟ تو بگو تو که همچون باران به ترکهای کویر دل من می باری تو همان پنجره ای که به هنگام غروب به دل خسته من باز شده یا همان آهنگی که به آن نغمه من ساز شده تو همان عطر خوش شب بویی که نفسهای مرا تازگی می بخشد تو همان روح بهاری که تن سرد زمستان مرا زندگی می بخشد چه بگویم از تو؟ تو همه کودکی ساده دیروز منی تو همه روز منی که تو امروز منی چه بگویم از تو؟ از تو که چون رمزی و دلم مدتهاست در پی حل معمای تو است چه بگویم از تو؟ تو همان همهمه احساسی که دل تنگ مرا آشفته تو همان نبض زمانی که نفسهای مرا می شمرد تو همان خلوت نابی که تو آرامش خوابی چه بگویم؟ تو بگو تو بهترین ترانه ای که تا کنون سروده ام تو همان چک چک شعری به زبان دل من چه بگویم از تو؟ شعر من قادر نیست که تو را وصف کند تو خود از خویش بگو چه بگویم؟ تو بگو به آشیانه ای که میان دستهایم برای تو ساخته ام که بی تو در من فرو میریزد
سلام خدای مهربون ،خدایی که اون بالایی ،اون بالاتوی آسمون خدا منم منو نگا ! انقدر دلم پره خدا،نمی دونم چی بهت بگم! می خوام بپرسم می دونی! می دونی ! می دونی من چی می کشم! خدا صدامو می شنوی؟ هر دفعه که داد میزنم! هر دفعه که پشت سر هم اسمتو فریاد می زنم! خدا تو خوب گوش می کنی می دونی که من چی می گم؟ خدا دیگه تموم شده سهمیه صبر منم. خدا می بینی که منم!!! منم که هر روز می شکنم. می خوام بیام پیش خودت ،خسته شدم از این زمین ! راستی فرشته هات کجان؟ چرا به دادم نمیرسن؟! خدا منم منو نگا ! خدا صدامو می شنوی؟؟ یا گم شدم تو بنده هات؟؟؟ آخر بگم دوست دارم. نگام بکن آره منم ، منم که فریاد میزنم...! چراغ امیدم را دزدیدند از که بخواهم نور را؟ در زمین پیدایش نیست قلبم را شکستند مرا هیچ کس نیاز نیست ... ایمان... وجودم را نورانی کرد و زخم هایم را مرهم نهاد به راستی هیچ کس
وقتي که خاطره رنگ غم ميگيره تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است........ دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنج های عالم را در رگهایم جاری کرد!!! دردهایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد...
دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خود از کسانی که دوستشان دارم کنده شوم...... در آن سوی مرزها دوست داشتن گناه است حق من نیست به آتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند.......
|
About![]()
وقتی بارون میباره رو غبار جاده ها..
Home
|