تبليغاتX
ღگوشه نشین خلوت شبهای تنهایی تو ღ

ღگوشه نشین خلوت شبهای تنهایی تو ღ

تنها میروم تا تنهایی تنها نماند

از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره ی این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه ای خدا ی قادر بی همتا یکدم ز گرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون سینه ی من بینی این مایه گناه و تباهی را دل نیست این دلی که به من دادی در خون تپیده ، آه ، رهایش کن یا خالی از هوی و هوس دارش یا پای بند مهر و وفایش کن تنها تو آگهی و تو می دانی اسرار آن خطای نخستین را تنها تو قادری که ببخشایی بر روح من ، صفای نخستین را....

+نوشته شده در 90/12/06ساعت15:53توسط سمانه | |

 

تو نیمه گمشده ی منی

که مدتها به انتظار آمدنش نشسته بودم
تو همان انتظاری، که در نهایت به آن رسیدم…
تو ماه منی ، چه زیبا و نورانیست شبهای تیره و تار با وجود تو
ای قشنگترین بهانه ، چه دلنشین است بهانه های عاشقانه ی تو
گل من ، با آمدنت گلستان شد آن کویر تشنه ی قلب من
تو همان شعری ، شعری که با شنیدنش آرام میگیرد دل من
برایم بخوان هر شب ، تا آرام روی هم رود پلکهای من…
دسته دسته چیده ام گلهای نرگس را برای تو
تا آن لحظه که می آیی آنها را با احترام تقدیم کنم به چشمهای مست تو
عطر گلهای نرگس دیوانه میکند مرا ، حرفی بزن، چرا اینگونه نگاه میکنی مرا
به تو مدیونم ای خدا ، این مهربانترین فرشته ات بود که برایم فرستادی از آن سوی دنیا
ای دنیای من ،

چه بی انتهاست آن نگاهت ، نمیتوانم انتهای آن نگاه را ببینم ، به راستی که چه کهکشان درخشانیست آن سوی چشمانت
تو همان آرزویی که در گذشته هر گاه به آن فکر میکردم میخندیدم
با خود میگفتم محال است به این آرزو برسم
تو همان آرزوی دست نیافتنی منی که اینک در کنارمی ،عزیز دلمی ، قلبمی ، که عاشقانه در سینه ام میتپی و به من

نفس میدهی ،

                  جان میدهی ،

                                     زندگی میدهی

          

 

  

 یواش گفتم دوست دارم واسه اینه که نشنیدی

         بلد نیستم که بد باشم نگو  اینو نفهمیدی

بذار باشم کنار تو کنار عطر این احساس

بذار حبس ابد باشم تو عشقی که برام رویاست

                              بذار با گریه این بارم بگم خیلی دوست دارم

                              اگه بازم پشیمونی به روت اصلا نمیارم

   دلم میگیره هر روزی که میبینم تو دلگیری

   دارم میمیرم از وقتی  سراغم ر و نمیگیری

                                           نگاهم رو از تو دزدیدم با این چشمای غمبارم

                                           نمیخاستم بدونی که چقدر چشماتو دوست دارم

                    ولی با گریه این بارم میگم خیلی دوست دارم

                    اگه بازم پشیمونی به روت اصلا نمیارم

                     www.bahar22.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.bahar22.com

+نوشته شده در 90/08/28ساعت16:17توسط سمانه | |

 

 

 

+نوشته شده در 90/08/07ساعت10:49توسط سمانه |

 

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد


+نوشته شده در 90/06/03ساعت15:27توسط سمانه | |

 

قصه نامکرر عشق را
                        
با هر زبانی که بیان کنند شنیدنیست

چون قصه عشق بیان شور و 
                                    
احساس قلب آدمی است

که از دل بیرون می آید
                                      و از زبان جاری میشود 
 

       و باز هم جایگاه آن دل است...

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ
همین حالا
خداحافظ..

+نوشته شده در 90/05/07ساعت16:41توسط سمانه | |

چشمان ناز تو ، قلب مهربان تو، هر چه فکرش را میکنم محال است زندگی بدون تو
چه عادت کرده باشم به تو ، چه دوستت داشته باشم ، قلب عاشقم میگوید ، این زندگی عاشقانه را مدیونم به تو
روزی آمدی و مرا از حال و هوای تنهایی بیرون آوردی
عاشقم کردی با مهر و محبت هایت، با قلب مهربانت
دیوانه ام کردی با آن چشمهای نازت
چه ناز است چشمانی که لحظه ای دیدن دوباره اش برایم آرزوست
تا لحظه های در کنار تو بودن را با چشمان ناز تو سر کنم ، تا غرق شوم درون چشمهایت تا بشکنم سکوت را به بهانه ی دیدن چشمهایت
تا بگویم درد دلهایت را برایت ، منی که بی خبر نیستم از آن دل مهربانت
صدای دلنشین تو ، خیره شده ام به چشمهای زیبای تو، تو نیز عاشقانه نگاه میکنی به چهره عاشق من ، لبخندت مرا دیوانه تر میکند، عزیزم بیشتر از این تو را ببینم به رویا نبودن این رویای زیبا شک میکنم ، میترسم که خواب باشم ، میترسم که در خواب عاشقت شده باشم ، میترسم که رویا را با حقیقت اشتباه گرفته باشم!
تو نیز مانند من به انتظار باریدن بارانی ، یا باز هم اشک میریزی از اینکه دیدارمان به سر رسیده  و تا فردا مرا نمیبینی
چگونه سر کنم شب را تا فردا ،نمیدانم حقیقت عشق تو را باور کنم یا آن رویا!
نمیدانم چگونه قلبم را راضی کنم که خواب نیست تو را داشتن را
ای قلب عاشقم باور کن عاشق شدن را
چشمان ناز تو مرا دلتنگ کرده، گرفتن دستهایت بی قرارم کرده ،دیگر چگونه بگویم که بودن تو ،مرا بدجور عاشق کرده
حتی اگر با تو بودن رویا باشد ، می مانم تا ابد در همین رویا ، به خیال تو ، به خیال داشتن فرشته ای مثل تو ، به همین خیال رویایی زندگی میکنم...

 

تا چشمانت را دیدم دلم لرزید
تا تو را دیدم دیگر چشمهای جز تو کسی را ندید
پرنده ی تنها از قفس دلم پرید
قلبم صدای تپشهای قلبت را شنید ، سرنوشت لبخندی زد و گفت شما عاشقید.

+نوشته شده در 90/04/30ساعت14:46توسط سمانه | |

 

+نوشته شده در 90/03/10ساعت18:53توسط سمانه | |

          

از کنار نیمکت خاطره ها میگذرم
سکوت می نوازد
و درخت شاهد باران عشقم
با ترانه باد می خواند
دستم گم کرده راهش را
بی جهت در جیبم می خزد

پاهایم سنگین اند
بار غمی به دوش دارم
با هر گامم
زیر پاهایم صدای خش خش رنج پاییز را میشنوم
و اشک هایم را پشت سر می گذارم

در بدنم جریان دارد حضورش
اما با چشمم چیزی جز فاصله نیست
با خودم می گویم
به کجا می روم
آن چه اینجا می جویم چیست؟
در فکر هستم
من و او اینجا و ناگهان
با هق هقم دیگر نواختنی نیست

هوا سرد است تنها میگریم
به یاد شبی که با او خندیدم
آه من در کنار او و حضورش
عاشقانه زیر باران رقصیدم
و عطر نابش را بوییدم
خندیدم...
از غم چشمهایش رنجیدم...
همه را پوستم گواه می دهد...

عاشقانه،بی ترس،بی لرز
زیر بوسه های آسمان
دست هایم را گرفت
محو گرمای وجودش بودم که
در دلم عشقی جاویدان را نوشت

جلوی این نیمکت
به درخت شاهد چشم می دوزم
تنهایم  اما امروز...
تکرار میکنم بودنش را
و از نبودنش این جا تنها می سوزم

باد سردی می وزد
دست هایم گم می شوند در جیبم
تنها به تنهایش و تنهاییم می اندیشم
چشم های خیسم را می بندم...

 

 

+نوشته شده در 90/02/06ساعت16:32توسط سمانه | |

زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک!،
اشک سردی همچون مروارید
میدود در جام چشمانش،
میچکد بر خاک،
سادگی در چهره اش پیداست!
گاه یک لبخند
میدمد در آسمان گونه هایش گرم،
می شکوفد در بنا گوشش
غنچه آزرم.
گاه ابر تیره اندوه
بر جبینش میگشد دامن
سر فرو می آورد نا شاد،
چون نهاهی نرمو نازک تن
در گذار باد

زندگی زیباست:
ساده و مغموم،
چون غزالی در کنار چشمه ای،در خلوت جنگل
مانده از دیدار جفت گمشده محروم
دیده اش از انتظاری جاودان لبریز
در بهاری سرد
مرغ زیبایی نشسته شادمان بر شاخه اندوه
سادگی افتاده همچون شبنمی از دیده مهتاب
در سکون حیرتی خاموش
بر عقیق بوته اعجاب
زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک،
زندگی زیباست!

 

+نوشته شده در 89/12/22ساعت10:59توسط سمانه | |

 
در شاهراه زندگی تنها تو بودی و من

و عشقی که دیگر از مرز بیگانگی گذشته بود

در امتداد آن انتظار طولانی

مهرت بسان عبوری خوش آهنگ

از کوچه احساس من گذر کرد

در طول نگاه غم انگیزم

سکوت لحظه ها شکست

و نجوایی عاشقانه در بطن زمان نشست

ما یگانه شدیم و عشق جاری شد

و تمامی آنچه باقی مانده بود

عبوری دلنشین از اصالت پرالتهاب قلبهایمان بود . . .

  

 

+نوشته شده در 89/11/25ساعت17:40توسط سمانه | |

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را بالهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم..

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهات دعا کردم..

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تورا از بین گلهایی که در

تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم..

وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی..

دلم حیران وسرگردان چشمانیست رویایی..

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تورادر دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم.

همین بود آخرین حرفت ومن بعد از عبور تلخ وغمگینت حریم چشمهایم را به روی

اشکی از جنس غروب ساکت ونارنجی خورشید بازکردم..

نمیدانم چرا رفتی؟

نمیدانم چرا شاید خطا کردم وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی..

نمیدانم کجا؟تا کی؟برای چه؟

ولی رفتی وبعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید..

نمیدانم چرا؟شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ

قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

         

+نوشته شده در 89/10/26ساعت11:29توسط سمانه | |

 

خدا ما رو
برای هم نمی خواست



فقط می خواست عشق و  فهمیده باشیم



بدونیم نیمه ی
ما مال ما نیست



فقط خواست
نیمه مونو دیده باشیم



تمام لحظه های
این تب سرد



خدا از حسرت
ما با خبر بود



خودش ما رو
برای هم نمی خواست



خودت دیدی
دعامون بی اثر بود



چه سخته مال
هم باشیم و بی هم



می بینم میری
و می بینی میرم



تو وقتی هستی
اما دوری از من



نه می شه زنده
باشم نه بمیرم



نمی گم دلخور
از تقدیرم اما



تو می دونی
چقد دلگیره این عشق



فقط چون دیر
باید می رسیدیم



داره تو دست
ما میمیره این عشق
 

+نوشته شده در 89/09/29ساعت15:24توسط سمانه | |

سلام به همه دوستای گلم..

ببخشید که نتونستم بهتون سر بزنم..

کامپیوترم خراب شده..

قول میدم جبران کنم...

 

+نوشته شده در 89/07/14ساعت11:38توسط سمانه |

 

چه بگویم از تو؟

تو که همچون مهتاب به شب تیره من می تابی

چه بگویم؟ تو بگو

تو که همچون باران به ترکهای کویر دل من می باری

تو همان پنجره ای که به هنگام غروب

به دل خسته من باز شده

یا همان آهنگی که به آن نغمه من ساز شده

تو همان عطر خوش شب بویی

که نفسهای مرا تازگی می بخشد

تو همان روح بهاری که تن سرد زمستان مرا زندگی می بخشد

چه بگویم از تو؟

تو همه کودکی ساده دیروز منی تو همه روز منی

که تو امروز منی

چه بگویم از تو؟

از تو که چون رمزی و دلم مدتهاست در پی حل معمای تو است

چه بگویم از تو؟

تو همان همهمه احساسی که دل تنگ مرا آشفته

تو همان نبض زمانی که نفسهای مرا می شمرد

تو همان خلوت نابی که تو آرامش خوابی

چه بگویم؟ تو بگو

تو بهترین ترانه ای که تا کنون سروده ام

تو همان چک چک شعری به زبان دل من

چه بگویم از تو؟

شعر من قادر نیست که تو را وصف کند

تو خود از خویش بگو

چه بگویم؟ تو بگو

 

 

 به آشیانه ای که میان دستهایم برای تو ساخته ام
شبی سر بزن
گرد مهتاب را روی قطار لحظه ها بپاش
و خواندنی ترین نگاهت را در نگاهم منعکس کن
به زمزمه آشنای مهرت
دور از همهمه ها
عادتم بده
و به دل انگیزترین رویایت مرا سنجاق بزن
از خیالات ملال اور
از وحشت کابوسها
از زمستان سردی که هر شب به ذهنم شبیخون میزند
و از تمام بهانه ها
نجاتم بده
در این آشیانه کوچک

که بی تو در من فرو میریزد
و ویرانه نشینم میکند
ترانه های مهربانی ات را
برایم بخوان
و با لبخندت
به من امید جاودانه بده
با من حرف بزن ..

 

+نوشته شده در 89/07/03ساعت15:20توسط سمانه | |

سلام خدای مهربون ،خدایی که اون بالایی ،اون بالاتوی آسمون

خدا منم منو نگا  !  انقدر دلم پره خدا،نمی دونم چی بهت بگم!  می خوام بپرسم

می دونی!

می دونی !   می دونی من چی می کشم!  خدا صدامو می شنوی؟ هر دفعه که داد

میزنم!   هر دفعه که پشت سر هم اسمتو فریاد می زنم!   خدا تو خوب گوش می کنی

می دونی که من چی می گم؟ خدا دیگه تموم شده سهمیه صبر منم. خدا می بینی که منم!!!

منم که هر روز می شکنم. می خوام بیام پیش خودت ،خسته شدم از این زمین !

راستی فرشته هات کجان؟ چرا به دادم نمیرسن؟!

خدا منم منو نگا !  خدا صدامو می شنوی؟؟  یا گم شدم تو بنده هات؟؟؟

آخر بگم دوست دارم.  نگام بکن آره منم ،

منم که فریاد میزنم...!

  



در این خاموشی راه                         

                                   چراغ امیدم را دزدیدند

از که بخواهم نور را؟

                                   در زمین پیدایش نیست
دراین هستی پر فریب

                                             قلبم را شکستند
از که بخواهم مرهم را؟

                                   مرا هیچ کس نیاز نیست

                      ... ایمان...

وجودم را نورانی کرد و

                                    زخم هایم را مرهم نهاد

به راستی هیچ کس 
                                              مانند خدا نیست...

 

+نوشته شده در 89/05/23ساعت12:48توسط سمانه | |

 

وقتي که خاطره رنگ غم ميگيره 

                              وقتي که آينه توي شب ماتم ميگيره

دلم ميخواد با تموم وجود صدات کنم 

                             تو نيستي اما من دلم ميخواد نگات کنم

ميشد ازگرمي دستات يه خونه ساخت 


                          يه سرپناه عشق واسه اين دل ديوونه ساخت

ميشد با نم نماي اشکات به دريا رسيد 


                           يا که با خورشيد نگات به طلوع فردا رسيد

ميشد که با نور چشات شبو چراغوني کرد 

                              با تو ميشد غمو يه جای دور زندوني کرد

اما تو گفتي من ديگه نميخوام اسير بمونم 

                             توي شهر سياه قصه تو غروب دلگير بمونم

من بايد برسم به آسمون بايد که پرنده باشم 

                             گريه دواي درد من نيست بايد که خنده باشم

تو گفتي اين همه شعر عاشقونه خوندن از سادگيته 

                            اينا که معني عشق نيست اين معني دلدادگيته؟

حالا من موندم و آرزوهايي که با باد همسفر شدن 

                               گلاي عشقي که با نفرت تو ، پر پر شدن

تو رفتي اما ، گناه رفتنت گناه من بود 

                          اما بايد بدوني شهر چشات آخرين جون پناه من بود

 

                      

تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است........

دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنج های عالم را در رگهایم جاری کرد!!!

دردهایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد...

دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش برای داشتنش داشتم....

دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خود از کسانی که

دوستشان دارم کنده شوم......

در آن سوی مرزها دوست داشتن گناه است

حق من نیست

به آتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند.......

 

 

 

+نوشته شده در 89/04/26ساعت17:53توسط سمانه | |